گفتمان

گفتم:«بیا آرامِ جان،حالِ پریشانم نگر» * گفتا:«مگو از عاشقى،در پیشِ من بارِ دگر»
گفتم:«اگرچه رفتهاى،عشقت به دل دارم هنوز» * گفتا:«اگر خواهى مرا،در آتش عشقم بسوز»
گفتم:«مرا آخر کُشد،این حسرت و محنتکِشى» * گفتا:«نمىخواهم ترا،دیگر چرا،منّتکشى؟!»
گفتم:«نخواهم زندگى،بى روى تو در حسرتم» * گفتا:«مگر دیوانهاى؟از عقل تو در حیرتم!»
گفتم:«خوش آن ساعت که تو با قهر و با نازم کُشى» * گفتا:«که کى باشد روا،بر مِهرِ خوبان دلخوشى؟!»
گفتم:«چرا خوش آیدت،از رنج و از آزار من؟!» * گفتا:«که رونق گیرد از آزارِ تو بازار من!!»
گفتم:«بنازم چشمِ تو،آسان دلم را بُرده است» * گفتا:«که عاشق آنکس است،در پاى دلبر مُرده است»
گفتم:«نمىآید به یاد،آن گفتهها،قول و قرار؟!» * گفتا:«دگر آن خاطره،از یاد و افکارت درآر!»
گفتم:«چرا خواهى مرا اینگونه محزون،گلعذار؟!» * گفتا:«برو از پیش من،سر به سر من،کم گذار»
گفتم:«به عاشق کى دهى،یک وعدهى دیدارِ خود؟!» * گفتا:«که دل را خوش مکن،بیهوده با پندارِ خود»
گفتم:«گرفتى با نگه،یک لحظهاى ایمان و دین» * گفتا:«اگر تو عاشقى،باید دَهى هم آن،هم این!»
گفتم:«نیَرزد زندگى،دور از رخِ تو یک تومن» * گفتا:«نمىآیم دگر،یک لحظه،نزدیک تو من!»
گفتم:«چرا پا مىنهى،بر قلبِ «نادر»،نازنین؟!» * گفتا:«که مىترسم رَود،خارى به پایم از زمین!»
