
ماه مبارک رمضان بود،نیمه های شب برای سحری از خواب بیدار شدم،بعد از سحری و نماز به رختخواب رفتم که بخوابم و صبح بیدار شوم و به اداره بروم ولی خواب به چشمم نمی آمد، کسی در درونم مرتب و پشت سرهم میگفت: نخواب،بلند شو و شعر بگو ،باز هم سعی کردم که بخوابم ولی باز ندائی میگفت نخواب و شعر بگو ،خیلی سعی کردم که بخوابم ولی بیفایده بود،به خودم گفتم: حتما سحری زیاد خورده ام و هذیان میگویم ولی همان صدا در گوشم برای چندمین بار طنین انداز میشد که بلند شو و شعر بگو، باز با خودم گفتم ،شاید این نعمت شاعری،از الطاف خداوندگارم باشد و پاداشی برای عبادت،ولی کدام عبادت، چه عبادتی،نمازی میخواندم ولی گاهی نمیخواندم،روزه میگرفتم ولی بعضی روزها نمیگرفتم ،قرآن میخواندم ولی حافظ قرآن که نبودم فقط چند سوره را حفظ کرده بودم،نه حافظ قرآن بودم و نه عابد بودم و نه بیگناه،این عبادات من،مورد قبول خودم هم نبود و میدانم و طمئن بودم که که مقبول درگاه ایزد معبودم نیز نمیتوانست باشد،در ثانی،اگر قرار باشد که هرکس طبق وظیفه،اندکی نماز بخواند و چند روزی را روزه بگیرد و شاعر شود،پس بسیاری از مردم باید شاعر باشند، خلاصه با این جدل ها و بحث ها، خواب از سرم پرید ،بلند شدم و چراغ را روشن کردم و قلم و کاغذی آوردم و نشستم و کمی فکر کردم که چکار کنم و از کجا شروع کنم، من که نه شاعرم و نه میدانم که شعر چیست و قافیه کدام است و وزن را هم به درستی نمی شناختم و از فنون و هنر شاعری چیزی نمیدانستم باز با خودم میگفتم که مرا چه به شاعری و شعرسرودن، ولی خوابم که پریده بود،بهرحال قلم را با شک و تردید برداشتم و روی کاغذ گذاشتم شروع به نوشتن کردم، بی هیچ تلاش و بی هیچ مقدمه ای ، نوشتم، نوشتن،همان و شعر سرودن همان،حدود سی بیت شعر روی کاغذ ریختم و الحق که خیلی لذت بردم و کیف کردم که الکی،الکی شاعر شده ام ،نام و عنوان اولین شعرم را “ذکر معبود گذاشتم ،کلمات این سروده غالبا اسماءالحسنی و نام ها و صفات خداوندگارم بود :
” ذکر معبود “
خداى من،رحیم و رحمانِ من * تو ناصر و نصیر و یزدانِ من
ایزدِ لاشَریک و منَّانِ من * خدائىات باور و ایمانِ من
نورِ سَماوات و زمینى خدا * برگ به فرمانِ تو گردد جدا
مُقلِّبِ قُلوب و ابصارِ ما * خالق دریا و زمین و سَما
مُدبِّرِ لَیل و نَهارى صمَد * تو حاکمِ روزِ جزایى احَد
تو فردِ فریادرَسِ حالِ ما * حاضر و ناظرى،بر احوالِ ما
بصیر و بیناى شب و روزِ ما * خَبیرِ آینده و امروزِ ما
غفور و غفّارِ گناهانِ ما * مُنَزِّلِ رحمت و بارانِ ما
واسِع و بَرحقّ و عَلیم و عظیم * قَوى و ستّار و غَنى و حکیم
تو حامى و یاور و معبود ما * طواف تو،لحظهى مسعود ما
تو قاضىَ القُضّاتِ مَحشرِ ما * غفورِ ما،خداى اکبرِ ما
تو وَاحِدَالقَهّارِ یَومُ الحِساب * عادل و توّاب و سریعُ الحِساب
قاضى و قاهِر و شَدیدُالعَذاب * جابِر و جبّار و شَدیدُالعِقاب
باقى و صاحب کَرَمى،لایَمُوت * غَوث و مُجیبِ ما،تویى در قُنوت
ربِّ مَشارِق و مَغارِبى تو * با مُنکِران،اهلِ تکبُّرى تو
قابِض و رزّاقى و وهّاب ما * شهید و شاهدى و توّاب ما
تو ظاهر و باطن و اوّلینى * تو غافِرَالذُّنوب و آخرینى
فاتح و فتّاحى و حقُّ المُبین * تو کافى و هادىِ عَینُ الیَقین
سَمیعِ اَوراد و مُناجاتِ ما * ذکرِ تو سبحان،عباداتِ ما
قاسم و متَّعالى،اى کردگار * متین و قدُّوسى تو،پروردگار
رئوف و سُبحان تویى،اى عزیز * تو فاطِرِ اَرض و سَمایى،حَفیظ
تو هادى و باقى و لامکانى * تو خالقِ بالِ فرشتگانى
اى عالِمُ الغَیبِ زمان و مکان * مالِکِ هر مُلک،تویى در جهان
اى ناجى و شافى و اسمَت دَوا * تو واحدى،شرک بوَد ناروا
اى صاحبِ جلال و صبرِ جمیل * اى عادل و دادگرم،اى وکیل
قادر و مقتدر تویى،ربِّ من * قدیر و قَیُّوم تویى،خوبِ من
ترا سِزَد شُکر و ثَنا و سپاس * تو دادهاى،طعام و رَخت و لباس
عزّت و اِکرام،سزاوارِ توست * شفیعِ ما(ص)،مُحبِّ دربار توست
مُحقِّ هر حَمد و ثنایى،علیم * تو عادلى و مهربان و حلیم
زبانِ لال و قاصِرَم،اى جلیل * وصفِ تو کى توان کند،اى خلیل؟!
«نادرم» و به درگهت گنهکار * ز شرّ ابلیس مرا نگهدار
************
