
از خدا که پنهان نیست،از شما هم چه پنهان،من با یک تقلب و یک دروغ نقاشی را شروع کرئپدم واما ماجرای نقاش شدن من …
نوجوان بودم، شاید یازده ساله یا کمی بیشتر،یک تصویر بر روی دیوار اتاقم بود که از آن بسیار خوشم می آمد،تصویری از حضرت مریم” ع ” که فرزندش را در آغوش گرفته بود و آن کودک،حضرت عیسی ” ع ” بود ،تصویری که بسیار باصفا و باشکوه و بیاینگر محبت مادری،شاید چون در بچگی مادرم را از دست داده بودم و ار نعمت محبت مادری محروم شده بودم به آن تصویر زیاد توجه میکردم، شاید دلم میخواست به جای حضرت عیسی من در آغوش حضرت مریم می بودم،شاید به حضرت عیسی حسادت میکردم،بهرحال غروب شده بود و حسرت بی مادری دلم را به تنگ آورده بود،احساس دلتنگی و بیکسی میکردم،ناخودآگاه تصویر را از روی دیوار پائین آوردم،کاغذ نقاشی و مداد برداشتم و کاغذ را روی تصویر گذاشتم و با دقت و حوصله تصویر را کپی و مثلا نقاشی کردم،و با مدادرنگی رنگ زدم،حالا دیگر دیدن این نقاشی برایم لذتبخش تر از خود تصویر اصلی بود، هرچن تقلب کرده بودم و هرچند که تقلب کاری بد و ناپسند است ولی شب که پدرم از بازار به خانه برگشت ،نقاشی ام را به او نشان دادم و گفتم که خودم کشیده ام،این دروغ من از آن تقلب بدتر و ناپسندتر بود ولی کار از کار گذشته بود و من هم تقلب کرده بودم و هم دروغ گفته بودم هرچند میدانستم که تقلب بد است و دروغ از آن بدتر و هرچند که میدانستم خداوند متقلبین و دروغگویان را دوست نمیدارد ولی کاری را که نمی بایست میکردم،کرده بودم ،و اما پدرم، هرچند که میدانست که تقلب کرده و دروغ هم گفته ام ولی بسیار تشویقم کرد و آفرین ها گفت و مرا بوسید و دست مهربانی بر سرم کشید و من شاد و مسرور بودم که پدرم نقاشی مرا پسندیده است هرچند “خیلی تابلو بود و واضح و آشکار که تقلب کرده ام ولی مچ گیری نکرد و مثل خداوند که ستارالعیوب است عیب زشت تقلب و دروغگوئی مرا برملا نکرد وحتی شب که مهمان داشتیم در حضور حدود بیست نفر از اقوام ،نقاشی ام را آورد و به همه نشان داد و با حالتی افتخارآمیز گفت که: این نقاشی را ” نادر” کشیده است ،آنها هم تشویق کردند و مرحبا و احسنت و آفرین ها گفتند و من هم دل خوش کردم به این آفرین هائی که میدانستم حق من متقلب نیست، بهرحال مهمانی به پایان رسید و رفتم که بخوابم ولی آنقدر خود را برای آن تقلب و دروغ سرزنش کردم که خواب از چشمم پرید ،از خودم و از کاری که کرده بودم ،بدم آمد،درثانی با خودم گفتم اگر کسی روزی روزگاری از من بخواهد که یک نقاشی ساده مثلا یک سیب یا یک لیوان برایش بکشم ومن تنوانم،آبرویم خواهد رفت و راز تقلب و دروغم برملا خواهد شد، این سرزنش ها باعث شد که از فردای همان روز شروع به نقاشی کنم فاز طبیعت بیجان شروع کردم و کم کم نقاشی را بی هیچ مربی و استادی یاد گرفتم بی آنکه حتی نیم ساعت به آموزشگاه نقاشی بروم ،خودم به خودم آموزش میدادم تا بالاخره نقاش شدم و اکنون که این خازره را می نویسم، در و دیوار خانه ام مثل نمایشگاه نقاشی پر است از تابلو و من این تابلوها را از لطف و مهر پدرم به یادگار دارم ،خدایش بیامرزد و روحش شاد در بهشت موعود.
*****************
