بازگشت به محتوا
آثار هنری احمد باباحاجیانی (نادر)

آثار هنری احمد باباحاجیانی (نادر)

این سایت،یک نمایشگاه هنری مجازی است برای هنردوستان گرانمایه

  • صفحه نخست
  • Painting galleryبازکردن
    • Painting gallery 2
    • Painting gallery 3
    • Painting gallery 4
    • Painting gallery 5
    • Painting gallery 6
    • Painting gallery 7
    • Painting gallery 8
  • اخبار نمایشگاه نقاشی
  • کتاب های نادربازکردن
    • فرهنگ لغات قرآنی
    • چهارده به در
    • دیوان دیوانه
    • ع.ش.ق
    • من و تاقه دار
  • اشعار فارسیبازکردن
    • مادر
    • پند پدر
    • ژیوان
    • گلژین
    • وقتی که دلتنگ توام
    • آزادی بیان
    • انتظار
    • کولبر
    • حاجی فیروز
    • ناز
    • گفتمان
    • اختلاس
    • الاکلنگ
  • دوبیتی های مصور ۱بازکردن
    • دوبیتی های مصور۲
    • دوبیتی های مصور ۳
    • دوبیتی های مصور ۴
    • دوبیتی های مصور 5
  • دکلمه اشعار فارسی
  • اشعار کوردیبازکردن
    • سنه‌ی شیرین
    • سنه‌ی سه‌ربه‌رز
    • مه‌حشه‌ری کۆبرا
    • دایه دڵته‌نگتم
    • به‌هه‌شت
    • باوکی عه‌زیزم
    • ده‌رده‌دارم
    • بمکۆژه به ناز
    • عشق مه‌جازی
    • یه‌کجار شیرینه
    • خۆزگای
  • دکلمه اشعار کوردی
  • دلنوشته های نادربازکردن
    • چگونه نقاش شدم
    • چگونه شاعر شدم
    • مرگ بر پشه ها
    • طلاق
    • چه کنم
    • بیچاره خرها
  • من و موسیقی
  • معرفی سایت
آثار هنری احمد باباحاجیانی (نادر)
آثار هنری احمد باباحاجیانی (نادر)
این سایت،یک نمایشگاه هنری مجازی است برای هنردوستان گرانمایه
دلنوشته ای مستند بنام “طلاق”

خانه‌ای را به تازه‌عروس‌و‌دامادی برای مدّت دو سال اجاره داده بودم،بعد از سپری‌شدن فقط چند‌ماه،تلفنی و غیرمنتظره،درخواست فسخ اجاره‌نامه را مطرح کردند،برای جویاشدن مسئله،رفتم و سری به آنها زدم.
تازه‌داماد پیر شده بود،همسرش حامله شده بود،علت درخواست فسخ اجاره‌نامه قبل از اتمام مدت اجاره را پرسیدم،گفتند:میخواهیم دو هفته دیگر خانه را خالی کنیم چون با هم تفاهم نداریم و کارمان به دادگاه کشیده است.
متأثر شدم،فرزندشان را ندیدم ولی صدایش را به گوش دل شنیدم که از من خواست به جای او برای پدر و مادرش نامه‌ای بنویسم.
به خانه برگشتم و این نامه را از زبان بچه‌ای که هنوز به دنیا نیامده بود نوشتم و در دو نسخه تایپ کردم و برای پدر و مادرش ،بردم.
+++
نیمه‌شب‌است،ساعت‌از‌سه‌و‌نیم گذشته‌است،همه،بجز پدر و مادر آینده‌ی من در خوابند،پدر و مادری که فقط یکسال و دو ماه است که با هم ازدواج کرده‌اند و نیمی از این مدت را در نزاع و مشاجره گذرانده‌اند.
من در درون مادرم خانه دارم،اینجا صدائی نیست،جائی که آرام و دنج و تاریک است،فقط صدای پدر و مادرم را می‌شنوم،صدای پرخاش و دعوا و درگیری ،صدای نامهربانی و نفرت،صدای جیغ مادرم و صدای فریادکردن پدرم را می‌شنوم،پدرم به مادرم بد و بیراه میگوید،مادرم به پدرم فحش میدهد،همسایه‌ها به‌پدر‌و‌مادرم ‌ناسزا میگویند ، پدرم‌ کتک ‌میزند،مادرم ‌کتک‌ میخورد ،پدرم ‌عصبانی‌است‌، مادرم خشمگین،پدرم‌ آزرده‌خاطر است، مادرم غمگین.
انگار پدر و مادرم راه‌و‌رسم محبّت‌کردن را نمیدانند،خیلی‌راحت با هم دشمنی‌میکنند،خیلی‌ آسان‌‌،دل‌همدیگر‌ را می‌شکنند،خیلی‌ساده،همدیگر را به گریه می‌اندازند،البته هرگز گریه‌ی همدیگر را نمی‌بینند.
پدرم‌دلتنگی‌های‌مادرم را نمی‌بیند،مادرم آشفتگی‌های پدرم را احساس نمیکند.
آنها با هم ناسازگارند،با هم دشمن شده‌اند،به جای‌اینکه در کنار هم بایستند،در مقابل هم ایستاده‌اند،مادرم فریاد میزند:با این بچه‌ای که قرار است یکماه دیگر به دنیا بیاید چکنم ؟؛پدر از پاسخ‌دادن به این سؤالِ ساده عاجز است ولی اگر مادرم از خودِ من بپرسد، میگویم که نمیخواهم به دنیای شلوغ و درهم‌برهم شما بیایم.
پدر و مادرم زمانی عاشق هم بودند ولی حالا از هم متنفرند،مادرم برای پدرم آینه دق شده است، به این زودی،آتش عشقشان سرد شده،احساسشان حالا دیگر یخ زده است،نمیدانم چه شد آنهمه‌ عشق‌ و دلدادگی و خاطرخواه‌بازی.
دلم خوش است که پدر‌ و‌ مادرم دنیادیده‌اند،میخواهم به این پدر و مادر دنیا‌دیده
بگویم: کجاست آن شاخه‌ گلهائی که ‌به ‌هم ‌هدیه میدادید،اگر آن گلها پژمرده شده‌اند،خاطرات شما که پژمرده نشده‌اند،کجاست آن لبخند‌ها و شور و شوق‌های قبل از ازدواجتان،چرا دیگر از دوریِ هم گریه نمی کنید؟.
بگویم: نگرانِ من نباشید،من به اینجا عادت کرده‌ام، گرچه دلم برایتان تنگ‌ شده‌ است،گرچه‌ از ‌تنهائی و تاریکی می‌ترسم،ولی تا زمانیکه صدای دعوای‌ شما‌ را‌نمی‌شنوم،اینجا ‌امن‌ است،کسی،کسی‌ را‌ نمی‌زند،به‌دنیای‌ شما‌ بیایم‌ که‌ چکنم، بیایم‌ که ‌شما‌ معنای‌ تنهائی ‌را ‌به ‌من‌ بیاموزید،من‌ که ‌در ‌اینجا ‌تنهایم، نه‌ خواهری،نه‌ برادری‌ دارم، من‌تنهائی‌را‌بهترازشما‌می‌شناسم،و این‌تنهائی‌ و تاریکیِ دنیای خودم را به دنیای پر از خشونت شما ترجیح میدهم.
من از شما نفرت و جنگ و کینه و عشق دروغین و ناسزا و بسیار ی چیزهای دیگر را یاد گرفته‌ام.
اینجا امن‌تر از دنیای شماست،در اینجا آهنگ طپش قلب مادرم را می‌شنوم ولی‌ در خانه،هیچ آهنگ و آوازی بجز آه و ناله‌ی غم انگیز به گوش نمیرسد،در اینجا دیواری،مثل دیواری که در بین شماست ،وجود ندارد،پنجره هم ندارد ولی از دریچه‌ی قلب مادرم،شما را هر روز و هر‌‌ شب‌ می‌بینم‌ که‌ با هم ستیزه دارید،در اینجا کسی،کسی را نمیزند،اینجا گرچه مثل زندان است ولی زندانبان و شکنجه‌گر ندارد،شما همدیگر را شکنجه‌ میدهید ‌ولی‌چیزی جز ناسازگاریِ شما مرا در اینجا آزار و شکنجه نمیدهد.
من‌،از‌به‌دنیا‌آمدن وحشت دارم،از خشونت و تنفر و بیزاری، بیزارم،دوست دارم شما با هم دوست باشید،ولی نیستید.
خندیدن مادرم مرا می خندانَد،وقتی که می‌خندد یاد میگیرم که چگونه باید بخندم،ولی این روزها،بیشتر گریه میکند و من یاد گرفته‌ام برای آینده‌ام چگونه باید از ته‌دل گریه کنم.
از قلب مادرم صدای ناله می‌آید،شبها پدر غمگینم،زندگی و سرنوشت و تقدیر و قسمت و زمانه را که من ندیده و نمی شناسم،نفرین میکند،گریه هم میکند.
پدرِ نازک‌دلم، افسرده و آزرده و رنجور است و من در رنجم،دل مادرم شکسته است،دل من هم ترَک کوچکی برداشته است.
چشمان سیاه و قشنگ مادرم گاهی مثل ماهی‌ قرمز،قرمز میشود،وقتی دو چشم پدرم پُر از آب می شود یادم می‌افتد که تشنه‌ام.
از راه نرسیده برای مادرم دردسر و اسبابِ زحمت شده‌ام،راحت راه نمیرود، راحت نمیخوابد،راحت‌ زندگی‌ نمیکند، کاش‌ میشد وقتی‌ مادرم‌ بخاطرِ زایمان‌ در‌ بیمارستان‌ بستری‌ میشود،خود منهم‌ به‌ عیادتش‌ بروم، می‌ترسم پدرم به عیادتش نیاید.
مادرم جوان است ولی موهای سرش سفید شده است،رنگ میزند که من‌ نفهمم‌ ولی‌ من‌ می‌فهمم‌ که‌ سفیدیِ‌ رنگ‌ موهای‌ بلند‌ مادرم از سفیدبختی نیست ،از اضطراب و ناآرامی و نگرانیِ آینده است.
مادرم آرامش ندارد،اشتها به غذا ندارد ولی به خاطر رُشد من غذا می‌خورد،با غذایش،‌‌ غصّه‌ هم‌ میخورد ولی من غصّه‌خوردن او را دوست ندارم.
مادرم میگفت اگر بچه دار نشوم ،از بهزیستی یا پرورشگاه کودکی را به فرزندی خواهم گرفت ولی حالا که قرار‌ ا‌ست من بیایم،نمیدانم چرا خوشحال نیستند،چرا عزا گرفته‌اند، چرا نمی‌خندند، شاید از آمدن من پشیمان شده‌اند،ولی من که تصمیم‌گیرنده نبودم، من که نمی‌خواستم، آنها خودشان هوسِ بچه‌دار‌شدن به سرشان زده بود،پس چرا حالا مرا نمی‌‌خواهند.
میخواهم بخوابم ولی چون مادرم غصّه‌دار است و نمی‌خوابد،من هم دیگر دوست ندارم بخوابم.
مادرم‌که‌گریه‌میکند،منهم‌میخواهم‌گریه‌کنم تا بداند که با او همدردم،آخر او مادر من است،عزیز من است.
مادرم که گریه میکند،من گریه‌های او را می‌بینم‌ ولی‌من در این تاریکی و تنهائی که گریه میکنم،او گریه‌های مرا نمی‌بیند.من هق‌هق گریه‌های او را می‌شنوم ولی او صدای گریه‌ های مرا نمی‌شنود.
پدرم‌ مهربان‌بود‌ ولی‌ حالا نیست، مادرم‌ دلسوز پدرم‌ بود‌ ولی‌ حالا‌ن یست، پدرم‌ چشمان‌ مادرم‌ را خیلی‌دوست میداشت ولی حالا دیگر چشمِ دیدن او را ندارد، پدر و مادرم دو دوست قدیمی بودند ولی حالا از هم بیزارند مثل من که از اینهمه بیزاری و دشمنی بیزارم،خانه‌ی ما زمانی پر از محبّت و دلخوشی بود ولی حالا نیست.
اسم خودم را نمیدانم چون پدر و مادرم وقت نکرده‌اند اسمی برایم انتخاب کنند،چون همدیگر را زیاد نمی‌بینند،چون با هم قهرند چون میخواهند از هم جدا شوند،طلاق بگیرند،من‌هم دوست دارم با هر دو‌نفرشان قهر باشم یا طلاق بگیرم.
من میخواهم اولین چیزی را که یاد میگیرم نام پدر و مادرم باشد ولی اگر پدرم در کنارم نباشد ،چه کسی را باید بابا صدا بزنم،اگر مادرم نباشد،چگونه صدایش بزنم،چگونه صدایم را خواهد شنید.
پدر و مادرم از هم متنفر شده‌اند،دیگر عاشق هم نیستند،همدیگر را عذاب میدهند،فکر میکنم اگر از هم دور باشند،راحت‌ترند.
میخواهم اگر به دنیا آمدم ،پدر و مادرم را با هم و در کنار هم ببینم.
من آغوش مادر و دستهای مهربان پدرم را میخواهم،من لبخند مادر و خنده‌های پدرم را میخواهم ،آنها را در کنار هم دوست میدارم و میدانم دور از هم، دوستشان نخواهم داشت.
من دستان پدر و مادرم را دست در دستِ هم دوست دارم.
من آن تختخواب کوچک و زیبا و رنگین را نمیخواهم،من آغوش مادر و شانه‌های پدرم را برای سرنهادن و خوابیدن دوست دارم.
من‌ پتو ‌و ‌رختخوابی ‌‌به ‌‌لطافت ‌‌و ‌‌نرمیِ ‌‌دستهای ‌‌مهربان ‌‌مادرم ‌‌را میخواهم، دوست‌دارم‌مادرم‌به من شیر بدهد و پدرم برایم آب‌نبات‌چوبی و چیپس و پُفک و آدامس بخرد.
من نمیخواهم پرورشگاهی یا فرزندِ طلاق باشم،دوست ندارم دیگران برای نداشتن پدر یا مادر و از روی ترحّم به من مهربانی کنند.
میخواهم‌ مثل پسربچه‌ی همسایه‌مان، وقتی‌ مریض‌ شدم‌ و تب کردم،پدرم با اشکِ چشمهایش،پاهای مرا پاشوره کند و مادرم برایم یک کاسه‌ی بزرگ،آش خوشمزه‌ی خوشمزه درست کند تا حالم زود خوب شود و بتوانم دوباره بازی کنم.
پدرِ عزیز،مادر مهربان،دیدم برایم گالسکه‌ای خریده‌اید که سایه‌بان هم دارد،دستتان درد نکند ولی من میخواهم دست شما سایه‌بان زندگی من‌باشد، اصلاً‌میخواهم‌سوار ماشین پدرم شوم،من گالسکه نمیخواهم،قول میدهم مواظب باشم و با ماشین پدرم تصادف نکنم چون خبر دارم ماشین‌اش را با هزار بدبختی خریده است.
برایم‌ بادکنکی‌ بزرگ و هفت‌رنگ خریده‌اند ولی من بادکنکی به اندازه‌ی دستان پدر و به‌ رنگ موهای مادرم را دوست میدارم.
دوست دارم وقتی مادرم مرا با خود برای خرید به بازار می‌بَرد، زنبیل خریدش را من بردارم ،چون دوست ندارم دستهای مهربان او خسته شود.
دوست دارم وقتی پدرم تُند رانندگی میکند و پلیس میخواهد او را جریمه کند، بگویم؛ آقا پلیس، به خاطر من ننویس.
اگر پدرم بخواهد سیگار بکشد،گریه میکنم تا نکِشد.
میخواهم‌ وقتی‌که‌ برف‌ می‌بارد،با پدرم گلوله‌بازی کنم،از مادرم میخواهم تا برایم یک آدم‌برفی مهربان بسازد.
میخواهم در روز مادر،به مادرم از آن گلهائی که پدرم در اوائلِ آشنائی با مادرم،‌ به او هدیه میداد،به مادرم هدیه دهم.
میخواهم در روز جشن تولد پدرم،برایش یک نقاشی خوشگل بکشم.
اتاقم را پُر از اسباب‌بازی کرده‌اید ولی من اتاقی پُر از محبّت پدر و مادرم میخواهم.
من جشن تولد نمی‌خواهم،من دوستی پدر و مادرم را دوست دارم.
اگر بار دیگر،مادرم ،پدرم را اذیت کند و برنجاند،من دیگر شیر نمی‌خورم، چیپس و پفک هم نمی‌خورم،اصلاً اعتصاب غذا میکنم تا آشتی کنند.
اگر پدرم،مادرم را بگریانَد،منهم آنقدر گریه خواهم کردتا چشمهایم مثل چشمهای گریان مادرم قرمز شود و اگر بخواهد او را بزند،دستهایش را می بوسم تا نزند.
پدر،مادر،من آن اسباب‌بازی‌ها و عروسکهائی را که شما برایم از قبل خریده اید، دوست‌ ندارم،من،‌شما‌ را‌‌ بیشتر از آن‌اسباب‌بازی‌ها‌ دوست دارم،دوست دارم به جای خندیدن آن عروسک‌کوکی،خنده و لبخند مادرم را ببینم که این‌ روزها نمی‌بینم،
من آن گهواره‌ای را که برای خوابیدن من خریده اید،دوست ندارم،من میخواهم در آغوش مادر یا بغل پدرم بخوابم.
میخواهم وقتی مدرسه رفتم و شاگرد اول شدم ،پدرم برایم دو بسته مداد رنگی بزرگ بخرد،دلم میخواهد مادرم برای من و دوستم که فعلاً نمی شناسمش، یک کیک خوشمزه درست کند.
میخواهم پدرم برایم یک دوچرخه بخرد و من با ماشین او مسابقه بدهم و وقتی برنده شدم،مادرم از ته دل بخندد.
دوست‌دارم یک روزی از مادرم اجازه بگیرم و لباسهای پدرم را بپوشم.
دوست ندارم‌وقتی‌خانم‌معلم‌می‌پرسد؛اسم بابات چیه؟بگویم:نمیدانم .
نمیخواهم غریبه‌ها‌،صدقه‌ی‌سرشان،به‌من مهربانی و ترحّم کنند،دوست ندارم وقتی که بزرگ شدم،مردی بیاید و بگوید: پسرم،من پدر تو هستم.
پدر،مادر،من‌هم‌مثل‌شما آدمم،منهم‌دل‌دارم‌،دلی‌که‌از‌سنگ‌ نیست،منهم آرزو دارم.
آرزوهای مرا بر باد ندهید،دنیای شیرین مرا تلخ نکنید.
مادر مهربانم،چرا با پدرم نامهربان شده‌ای؟ پدر عزیزم،چرا دیگر مثل گذشته،مادرم را عزیز خود نمیخوانی؟
پدر،مادر،غرور و لجبازی شما باعث سیه‌بختیِ من شده است،شما که نمی‌دانید، ولی من میدانم که بیکسی قبل از تولد،دردناک است.
دوست ندارم در شناسنامه‌ی من،نام پدر و مادرم را بنویسند،چون از دستتشان‌ ناراحتم،چون‌ در‌ شناسنامه‌ی مادرم ،نام پدرم و در شناسنامه‌ی پدرم نام مادرم را ‌خط زده اند.
اگر قرار باشد پدر و مادرم از هم جدا باشند،منهم دوست دارم از آنها جدا باشم، من آنها را با هم و در کنار هم دوست میدارم،میخواهم پدرم بگوید، مادرم بخندد،مادرم شاد باشد تا پدرم خوشحال شود.
میخواهم وقتی مرا به گردش میبرند،یک دستم در دست پدر و دست دیگرم را مادرم بگیرد،میخواهم پدرم به من خواندن و مادرم به من نوشتن را یاد دهد.
میخواهم پدرم مرا ناز کند و مادرم مرا ببوسد.
میخواهم وقتی گریه میکنم،اشک یک چشمم را پدر و چشم دیگرم را مادرم پاک کند.
قول و قرار آنها برای خوشبحتیِ من، به دست فراموشی سپرده شده است، آنها پیمان و عهدشان را زیر پا گذاشته اند،احساس میکنم دل منهم زیر پا‌ی آنهاست.
من احساس میکنم مهمان‌‌ناخوانده یا مسافری هستم که کسی انتظارم را نمی‌‌کِشد،کسی به استقبالم نخواهد آمد.
آدمهای دیگر بعد از سالهای سال،بدبخت می‌شوند ولی من مادرزاد بدبختم.
من سواد ندارم،ولی این نامه را برایتان فرستادم تا بدانید که من شما را دوست دارم،اگر شما هم مرا دوست دارید،همدیگر را دوست بدارید تا بیایم،
اگر با هم آشتی نکنید، برای همیشه در درون مادرم میمانم.
پدر،مادر،دلم میخواست خودم برایتان این نامه را می‌نوشتم،ببخشید سواد ندارم.
***************
مدّتی گذشت،مستأجرین زنگ زدند و تمدید اجاره‌نامه را تلفنی از من درخواست کردند،شادمان شدم، رفتم و با آنها اجاره‌نامه را برای یکسال دیگر تمدید کردم.نادره،دختر قشنگ و ملوس‌شان را بوسیدم و به خانه‌ام برگشتم.

  • صفحه نخست
  • Painting gallery
  • اخبار نمایشگاه نقاشی
  • کتاب های نادر
  • اشعار فارسی
  • دوبیتی های مصور ۱
  • دکلمه اشعار فارسی
  • اشعار کوردی
  • دکلمه اشعار کوردی
  • دلنوشته های نادر
  • من و موسیقی
  • معرفی سایت

اگر بازدید سایت موردپسندتان بود،لطفا لینک سایت را برای دوستانتان نیز ارسال کنید
http://www.naderartworks.com
با " نادر " در شبکه های اجتماعی ،همراه باشید

فیسبوک FacebookX Xاینستاگرام Instagramواتس‌آپ واتس‌آپتلگرام تلگرامیوتیوب یوتیوبایمیل ایمیل

اسکرول به بالا
  • صفحه نخست
  • Painting gallery
    • Painting gallery 2
    • Painting gallery 3
    • Painting gallery 4
    • Painting gallery 5
    • Painting gallery 6
    • Painting gallery 7
    • Painting gallery 8
  • اخبار نمایشگاه نقاشی
  • کتاب های نادر
    • فرهنگ لغات قرآنی
    • چهارده به در
    • دیوان دیوانه
    • ع.ش.ق
    • من و تاقه دار
  • اشعار فارسی
    • مادر
    • پند پدر
    • ژیوان
    • گلژین
    • وقتی که دلتنگ توام
    • آزادی بیان
    • انتظار
    • کولبر
    • حاجی فیروز
    • ناز
    • گفتمان
    • اختلاس
    • الاکلنگ
  • دوبیتی های مصور ۱
    • دوبیتی های مصور۲
    • دوبیتی های مصور ۳
    • دوبیتی های مصور ۴
    • دوبیتی های مصور 5
  • دکلمه اشعار فارسی
  • اشعار کوردی
    • سنه‌ی شیرین
    • سنه‌ی سه‌ربه‌رز
    • مه‌حشه‌ری کۆبرا
    • دایه دڵته‌نگتم
    • به‌هه‌شت
    • باوکی عه‌زیزم
    • ده‌رده‌دارم
    • بمکۆژه به ناز
    • عشق مه‌جازی
    • یه‌کجار شیرینه
    • خۆزگای
  • دکلمه اشعار کوردی
  • دلنوشته های نادر
    • چگونه نقاش شدم
    • چگونه شاعر شدم
    • مرگ بر پشه ها
    • طلاق
    • چه کنم
    • بیچاره خرها
  • من و موسیقی
  • معرفی سایت
جستجو