ناز

آمدم كوى تو در وقتِ نماز * گفتم:ايكاش كنى پنجره باز
به كنارى بزن از چهره حجاب * تا كه بينم قمرِ روى تو باز
شَوم آزاد از اين غصّه و غم * گر كنم با تو دَمى راز و نياز
تو بِراندى و نكردى نگهم * بگشودم چو گدا،دست دراز
گو كبوتر چه كند بى پر و بال؟ * كه اسير است به سرپنجهى باز
تو كه معبودى و من عاشقِ تو * با دلِ عاشق و ديوانه بساز
گرچه معشوق كُشد عاشقِ خود * كى به اين جُرم و خطا هست مُجاز؟!
زدهام در دلِ تاريكِ شبان * در خيالم به سرِ زلفِ تو ساز
كرده آشفته مرا خالِ لبت * كم به آن خال و خطِ خويش بناز
آنقدر ناله كنم از غم تو * برمَلا تا كه شود،قصّه و راز
صنما،كم بده آزارِ دلم * ديده بر ديدهى من،خيره مساز
دلِ من شيشه،ولى قلب تو سنگ * كى كند در تو اثر،سوز و گداز؟!
گريهها كرده دلم از غمِ عشق * در فراق تو به شبهاى دراز
عارفى مست مرا گفت: دگر * دل به عاشق كُشِ فتّانه مباز
گر رسد روزِ جدائى و فِراق * ز پى قافلهى يار جفاکار متاز
گفتمش:از دلِ من او نرود * تا كُشد «نادرِ» بيچاره به ناز
