آزادی بیان

درون دل پر از رنج و فغان است * از این ظلمی که حاکم بر جهان است
به هرجا میروی،بینی در آنجا * که چسب و قفل و زنجیر،بر دهان است
بود آزادی از هر نعمتی،سر * نیاز مرد و زن،پیر و جوان است
اگرچه هستی آزاد،هرچه گوئی * مهم،آزادی بعد از بیان است
چه دستکش های زیبا و سفیدی * که دستان سیه،در آن نهان است
تو هرکس را که بینی حزب باد است * بدان او عضوی از حزب خران است
حدیث حاکم جبار و ظالم * حدیثی مثل سلطان و شبان است
هر آنکس ظالم است و بس ستمگر * بدان طاغوت و ابلیس زمان است
خدای من ندارد دوست ظالم * که حق ظالمین ،تیر از کمان است
اگر دیدی به جئی،ظلم و بیداد * بزن فریاد،هر آنچه در توان است
برس یارب به داد آن کسی که * فقیر،بیچاره،عاجز،ناتوان است
دهی بر باد،”نادر”،گرچه سر را * بگو رنجی که در دل،بر زبان است
