ای وای بر من و دل

دل رفته ديگر از دست،اى واى بر من و دل * از من بُريد و بُگسست،اى واى بر من و دل
صد بار گفتم:اى دل،«عشق،كارِ عاقلان نيست» * گفتا كه «اين شعار است»،اى واى بر من و دل
تا پندِ دل بدادم،آزرده گشت و بگريست * در را به روى من بست،اى واى بر من و دل
قولى گرفتم از دل،دل بر كسى نبندد * آن عهدِ بسته بشكست،اى واى بر من و دل
تا ديده،ديدهمستى،چون ساقىِ بهشتى * ناخورده مى،شده مست،اى واى بر من و دل
دل ديده روى دلبر،گم كرده دست و پا را * چون تيرى از كمان جَست،اى واى بر من و دل
اين دل ز بهرِ دلبر،دست از جهان دگر شست * در سوگِ عشق بنشست،اى واى بر من و دل
از دستِ چشمِ ناز و از دست اينهمه غم * كى مىتوان دگر رَست؟!،اى واى بر من و دل
پرسيدم از دل خويش:«تا كى چنين پريشى؟!» * گفتا:«كه تا نفس هست»،اى واى بر من و دل
«نادر» اگر كُشد عشق،عمرِ دوباره ديگر * كى مىدهد دگر دست؟!،اى واى بر من و دل
