بازگشت به محتوا
آثار هنری احمد باباحاجیانی (نادر)

آثار هنری احمد باباحاجیانی (نادر)

این سایت،یک نمایشگاه هنری مجازی است برای هنردوستان گرانمایه

  • صفحه نخست
  • Painting galleryبازکردن
    • Painting gallery ۲
    • Painting gallery ۳
    • Painting gallery ۴
    • Painting gallery ۵
    • Painting gallery ۶
    • Painting gallery ۷
    • Painting gallery ۸
  • اخبار نمایشگاه نقاشی
  • کتاب های نادربازکردن
    • فرهنگ لغات قرآنی
    • چهارده به در
    • دیوان دیوانه
    • ع.ش.ق
    • من و تاقه دار
  • اشعار فارسیبازکردن
    • مادر
    • پند پدر
    • ژیوان
    • گلژین
    • وقتی که دلتنگ توام
    • آزادی بیان
    • انتظار
    • کولبر
    • حاجی فیروز
    • ناز
    • گفتمان
    • اختلاس
    • الاکلنگ
  • دوبیتی های مصور ۱بازکردن
    • دوبیتی های مصور۲
    • دوبیتی های مصور ۳
    • دوبیتی های مصور ۴
    • دوبیتی های مصور ۵
  • دکلمه اشعار فارسی
  • اشعار کوردیبازکردن
    • سنه‌ی شیرین
    • سنه‌ی سه‌ربه‌رز
    • مه‌حشه‌ری کۆبرا
    • دایه دڵته‌نگتم
    • به‌هه‌شت
    • باوکی عه‌زیزم
    • ده‌رده‌دارم
    • بمکۆژه به ناز
    • عشق مه‌جازی
    • یه‌کجار شیرینه
    • خۆزگای
  • دکلمه اشعار کوردی
  • دلنوشته های نادربازکردن
    • چگونه نقاش شدم
    • چگونه شاعر شدم
    • مرگ بر پشه ها
    • طلاق
    • چه کنم
    • بیچاره خرها
  • من و موسیقی
  • معرفی سایت
آثار هنری احمد باباحاجیانی (نادر)
آثار هنری احمد باباحاجیانی (نادر)
این سایت،یک نمایشگاه هنری مجازی است برای هنردوستان گرانمایه
چه کنم
نوشتاری تخیّلی از زبان زنی داغدیده از فراق و کوچ همسر…
*****
خوشی هم پایانی دارد،تاریخ مصرف دارد،مثل شادی زندگی زناشوئی من و همسرم که این اواخر سخت بیمار و نحیف و ضعیف و رنجور شده بود،پیر شده بود، دوباره بچه شده بود،مثل نوزاد، مثل بچه غذا می خورد،غذایش دوباره شیر و سوپ و مایعات شده بود،مثل بچه ها راه می رفت،راه رفتن از یادش رفته بود،به کمک این و آن و با آن پاهای لرزان و بدنی که از بیماری ناتوان شده بود،چند قدمی راه می رفت،حتّی از شستن دست و صورت و استحمام خود عاجز بود،چشمهایش دیگر کسی را نمی دید،برای او دیگر دوست و دشمن، غریبه و آشنا فرقی نداشت چون حتّی عزیزانش را هم نمی‌ شناخت، گوشهایش دیگر صدائی را نمی شنید،فکر کنم آرزوئی جز سلامتی نداشت ولی چه فایده.
گاهی از مرگ حرف میزد و من می گفتم:نفوس بد نزن،می گفت:نفوس بد نمیزنم، مرگ هم یک حقیقت است،می گفت:زندگی،مقدّمه ی مرگ است،انسان زندگی میکند که یک روز بمیرد.
راست میگفت،مرگ یک حقیقت بود،حقیقتی تلخ که من نمی خواستم و نمی توانستم باور کنم ولی وقتی که رفت،وقتی که مُرد،مجبور شدم باور کنم ولی کاش هرکسی که میمُرد، خاطراتش را هم با خود می بُرد.
قرار نبود این چنین بیقرارم بگذارد،رفتنِ بی خداحافظی،وداعِ‌بی مقدمه و سفرِ بی‌‌بازگشتِ او غافلگیر و پریشان و بیچاره ام کرد.
او که رفت،به جایش غم سنگینی آمد و برای همیشه در دلم نشست.
تا آن روزِ شوم، نمیدانستم که مرگ اینهمه تلخ و ویرانگر و منحوس است،اینهمه ظالم است.
حالا دیگر او مرده بود،سایه ی بالاسرمان رفته بود،بی سرپرست شده بودیم، بچه هایم یتیم و خودم بیوه شده بودم،بیکس و بی‌پناه و تنها شده بودم،این روزها معنی این کلمات را فهمیده بودم،روزهای اوّل، داغ دیده بودم،انگار حواسم نبود، تازه فهمیدم بیوه بودن چه مصیبت و بلائی است،تازه پی بردم که هم پدر و هم مادربودن چه سخت و دشوار است،گرمِ حادثه بودم، نمیدانستم چه بلائی بر سرم آمده،نمیدانستم روزگار شادیها و خوشی‌هایم به پایان رسیده است،اینهمه تنهائی باورم نمی شد،دیگر دلسوزی نداشتم،پشت و پناهی نبود که پشتیبانم باشد.
بودنِ او،بودنِ من بود،نیاز به حضور او را،حتّی با همه ی رنج و بیماری که این اواخر دچار و مبتلایش کرده بود،در همه جا و همه وقت،احساس میکردم،من به تنهائی ، توانائی به دوش کشیدن رنج و زحمتِ سرپرستی بچه هایم را نداشتم.
گرمِ‌حادثه بودم،دَور‌ و‌ برم شلوغ بود،همه در رفت وآمد بودند،بعضی ‌ها گریه میکردند،شاید به خاطر یادآوری از دست دادن عزیزان خود،شاید از ترس تصوّر مرگ عزیزان خود و شاید برای آینده ی مبهمِ من و بچه هایم،چون سنگینی نگاه ترحّم آمیز بعضی از آنها را به خوبی احساس میکردم و خودِ من برای سفرِ مسافری که رفته و میدانستم که هرگز برنمی‌گردد،گریه میکردم، برای مسافری که وقتی به مقصد میرسد،دیگر نمی تواند چون گذشته، به مقصدرسیدنش را به کسی خبر دهد.
پس از سه روز عزا، تازه متوجّه شدم که خانه خالی شده است،فهمیدم چیزی گم کرده ام،چیز مهمی را از دست داده ام.
او رفته و به آرامش رسیده بود ولی آرام و قرار از دل من رفته بود،آرامِ جانم، آرام گرفته بود ولی دلِ بیقرار من، پُر از بی‌تابی و نگرانی و ترس شده بود،ترس از فردا و پس فردا و آینده های دور،ترس از سرنوشتی مبهم و غریب که در انتظار من و بچه هایم بود.
وقتی که بود،همه چیز بود،دوستی و محبّت و صفا و درددل کردن و گریه کردن و خندیدن و خیلی چیزهای دیگر که امروز نیست و حالا برای من و بچه هایم آرزو شده است،وقتی که رفت،تازه فهمیدم که او عزیزترین کسِ زندگی ام بوده است، حالا که نیست،جز خاطره ی سالهای از دست رفته،چیز دیگری ندارم.
البته مثل همه ی زن و شوهرها،ما هم گاهی در بعضی موارد با هم اختلاف نظر و اختلاف سلیقه داشتیم،گاهی هم از هم دلخور می‌شدیم،دعوا و مشاجره که نه، ولی از هم دلخور می شدیم،این کدورتهای زودگذر را،چاشنی زندگی میگفتیم.
حالا که فکرش را میکنم،آرزو میکنم که ایکاش بود و دعوایمان میشد،کاش بود و سرم داد و فریاد میزد،کاش بود و قهر میکرد تا دوباره باهم آشتی کنیم،کاش بود و در گذر از عرض خیابان،دستهایم را میگرفت،کاش بود و به هنگام باران، به زیر چتر خود پناهم میداد،کاش بود و مثل گذشته،به وقت دلتنگی و گریه،سرم را بر شانه‌اش میگذاشتم،کاش بود و اشکهایم را پاک میکرد،کاش برمی گشت تا دستهای مهربانش را یکبار دیگر ببوسم،کاش باز می گشت و با شیرین زبانی دوباره زندگی‌ام را‌شیرین‌میکرد، کاش‌می آمد، کاش‌مرا هم ‌با ‌خود ‌می‌بُرد که اینهمه ‌تنها نباشم، ‌کاش…..‌کاش……
دلم میخواست فقط یکبار دیگر او را ببینم،صدایش را بشنوم،درددل کنم، البته چند بار دیدم ولی در خواب،دیدم که مثل من بی‌تاب است،دیدم گریه میکند،نگفت چرا،ولی میدانستم که او هم از مثل من از تنهائی رنج می بَرد، چون همیشه میگفت:«از چیزی نمی ترسم،جز از تنهائی».و من میدانم که تنهائی او غم انگیزتر از تنهائی‌های من است.
نه نامه ای،نه پیغامی، نه خبری از او داشتم،دلم میخواست برایش نامه ای بنویسم، از خودم،از بچه ها،از حال و روزم،از دلهره ها و بیکسی و دوری و از روزوشب های بی‌ او بودن بنویسم،چندبار نوشتم ولی چون نامه ام گیرنده نداشت،گریه کنان نامه را پاره‌ میکردم.
اقوام و خویشاوندان،لباس عزایم را به اصرار عوض کردند ولی دلم هنوز عزادار بود،هنوز چشمهای گریانم،منتظر دیدار او بود.
هنوز یادگاریهای بسیار او را در یاد خود،در کنار خود دارم،هنوز وجودش را در خانه احساس میکنم.
میخواهم بی او به دنیای دیگری بروم،دنیائی که این دنیا نباشد،دنیائی که اینهمه غم و غصّه و اندوه نداشته باشد،دنیائی که در آن اینهمه تنها نباشم.
خانه پُر از خاطرات اوست، در و دیوار اتاقها،تابلوهای نقاشی‌اش و قاب عکس او که به دیوار چسبیده است و تصویر لبخندی که دیگر صاحب ندارد و آینه ای که من در آن ، فقط او را می‌بینم و باغچه ای که او در آنجا گاهی برایم گل‌یاس می چید.
کتابهایش، لباسهایش،خاطرات بسیارش و خلاصه همه چیزِ او مرا به فکر فرو می بَرد.
آرزوهای محال،قلبم را چنگ میزند،مثل آرزوی برگشتن او به خانه،مثل آرزوی دوباره دیدنش،مثل آرزوی دوباره همسفرشدن با او و مثل خیلی آرزوهای دیگر که میدانم فقط آرزوست.
بیش از چهل روز و اندی از فراق همسرم نگذشته بود که بهانه گیری و آزار و لجبازی بچه ‌هایم شروع شد،آنها بزرگ شده اند،دیگر بچه نیستند ولی گاهی بچگی میکنند،چشم پدر را دور دیده اند،ابهّت حضور پدر را دیگر در خانه احساس نمی‌کنند،سرکش و یاغی شده اند،با هر بهانه ی ساده ای،به هم گیر میدهند، با هم مشاجره میکنند،به هم پرخاش میکنند،وقتی برادر بزرگتر، برادر کوچکترش را به گریه می‌اندازد،منهم گریه میکنم،من تاب تحمّل دیدن نامهربانی و خشونت آنها را ندارم،وقتی کتابهای همدیگر را پاره میکنند،وقتی وسایل همدیگر را می شکنند،دل منهم می‌‌شکند،اشکهایم خیلی آرام و بیصدا فرو میریزد،چکنم،چشمِ ‌دیدن دشمنی آنها را ندارم،تلخی این روزها را هرگز به خواب هم نمی‌دیدم.
سکوت خانه را با ناسزا و ناروا،می شکنند،گاهی هم با هم گلاویز می‌شوند، همدیگر را اذیّت میکنند،منهم اذیّت می شوم،آزرده و مأیوس می شوم،دلم را به درد می‌آورند،به گریه ام می اندازند،از زندگی،سیرم میکنند،انتظار بداخلاقی از آنها را ندارم، کاری هم از دستم برنمی‌‌‌آید،دیگر پندپذیر نیستند و من فقط التماس میکنم،خواهش میکنم که با هم دوست باشند نه دشمن، دلسوز و رفیق هم باشند ولی نیستند، دوست دارم پسر بزرگم،بزرگِ خانواده باشد، مهربان باشد،با برادر کوچکترش مدارا کند ولی گاهی عصبی می شود،قهر میکند، از خانه بیرون میرود،او که میرود،آرامش هم از خانه میرود،نگرانش می‌شوم، استرس و اضطراب تا مراجعت او سراپایم را میگیرد،وحشت میکنم که مبادا بلائی به سرش بیاورند،مبادا در دام دشمنِ دوست نما گرفتار شود، مبادا شب به خانه برنگردد،مبادا شب گرسنه بخوابد،مبادا آینده اش را خراب کند، مبادا روزگارم را سیاه تر کند،مبادا معتاد شود،اگر شود،جواب پدرش را در روز قیامت چه بدهم.
حالا که زمانه با من و بچه هایم دشمن شده است ،من دوست ندارم خصومت و دشمنی آنها را با هم ببینم،میدانم اگر پدرشان زنده بود،مثل من از این دشمنی و ناسازگاری آنها ناراحت و محزون و مأیوس می شد.
دوست ندارم وقتی که مُردم،بچه هایم برایم گریه کنند،میخواهم الآن که زنده ام، به حال و روز و بختِ سیاهم گریه کنند،میخواهم در کنار هم باشند نه در برابرهم، می خواهم دست در دست هم با غم و اندوهی که در خانه ی ما خانه کرده، بجنگند،نه با هم .
این غم سنگین، دارد پشتم را می‌شکند،اندوه بزرگی،رنگ موهایم را سفید کرده، اثر و ردپای رنج و دردِ تنهائی بر صورتم نشسته است.
میخواهم دست آنها،عصای دستم باشد،چشم آنها،عینک و قدرت بینائی من باشد، میخواهم لبخند و شادمانی آنها،شادی زندگیم باشد.
عمری به آنها محبّت کرده ام،انجام وظیفه کرده ام،میدانم،ولی آنها هم در مقابل من که جوانی ام را به پایشان ریخته ام، وظیفه ای دارند،نوبتی هم که باشد، نوبت محبّت کردنِ آنهاست،وقتی پُر از بغض و گریه می شوم، میخواهم آنها مرا تسلّی دهند نه دیگران، میخواهم آنها غصّه‌هایم را از من بگیرند.
میخواهم پسرم حامی و پشتیبان و دلسوز من باشد،محبّت میکنم ولی محبّتی از او نمی بینم،برای آینده ی آنها تلاش میکنم ولی انگار آنها با آینده و سرنوشت خود سرِ جنگ دارند،میخواهم پسرم به جای جنگ با برادرش،با مشکلات زندگی بجنگد،میخواهم پسرم مرد باشد،دوست دارم پسر بزرگم به جای مهربانیِ مصلحتی و ترحّم آمیز غریبه ها ،با برادرش مهربانی کند،دوست دارم که او برادرش را نصیحت کند نه دیگران.
بعضی روزها برای رسیدن به آرامش،سرِ خاک میروم،بچه ها را کمتر میبرم، نمیتوانم گریه و شیون آنها را از دوریِ پدرشان ببینم،سرِ مزار همسرم که میرسم، سلام میکنم،درددل میکنم،گلایه میکنم که چرا مرا با خود به این سفر نبرده است،من که قبلا همسفر بدی برای او نبوده ام،گریه میکنم،از غم و غصّه های بسیارم میگویم ولی چه سود،جوابم را نمیدهد،خودم،خودم را تسلّی میدهم،به خودم میگویم:صبور باش،خدا که نمرده است، خدا بزرگ است.
آری منهم مثل خدا،تنها شدم ولی تنهائیِ خدای من،غم انگیز نبود،تنهائیِ من،معنای بیکسی داشت ولی تنهائیِ پروردگار من،معنای بی نیازی و قدرت داشت.
غمگین و تنها و با چشمانی پر از آب و بدون خداحافظی از سر مزار همسرم به خانه برمیگردم،مثل او که بدون خداحافظی ترکم کرد و از پیشم رفت و اگر به خاطر بچه ها مجبور نبودم،همانجا پیش او میماندم تا مثل من تنها نباشد……..

  • صفحه نخست
  • Painting gallery
  • اخبار نمایشگاه نقاشی
  • کتاب های نادر
  • اشعار فارسی
  • دوبیتی های مصور ۱
  • دکلمه اشعار فارسی
  • اشعار کوردی
  • دکلمه اشعار کوردی
  • دلنوشته های نادر
  • من و موسیقی
  • معرفی سایت

اگر بازدید سایت موردپسندتان بود،لطفا لینک سایت را برای دوستانتان نیز ارسال کنید
http://www.naderartworks.com
با " نادر " در شبکه های اجتماعی ،همراه باشید

فیسبوک FacebookX Xاینستاگرام Instagramواتس‌آپ واتس‌آپتلگرام تلگرامیوتیوب یوتیوبایمیل ایمیل

اسکرول به بالا
  • صفحه نخست
  • Painting gallery
    • Painting gallery ۲
    • Painting gallery ۳
    • Painting gallery ۴
    • Painting gallery ۵
    • Painting gallery ۶
    • Painting gallery ۷
    • Painting gallery ۸
  • اخبار نمایشگاه نقاشی
  • کتاب های نادر
    • فرهنگ لغات قرآنی
    • چهارده به در
    • دیوان دیوانه
    • ع.ش.ق
    • من و تاقه دار
  • اشعار فارسی
    • مادر
    • پند پدر
    • ژیوان
    • گلژین
    • وقتی که دلتنگ توام
    • آزادی بیان
    • انتظار
    • کولبر
    • حاجی فیروز
    • ناز
    • گفتمان
    • اختلاس
    • الاکلنگ
  • دوبیتی های مصور ۱
    • دوبیتی های مصور۲
    • دوبیتی های مصور ۳
    • دوبیتی های مصور ۴
    • دوبیتی های مصور ۵
  • دکلمه اشعار فارسی
  • اشعار کوردی
    • سنه‌ی شیرین
    • سنه‌ی سه‌ربه‌رز
    • مه‌حشه‌ری کۆبرا
    • دایه دڵته‌نگتم
    • به‌هه‌شت
    • باوکی عه‌زیزم
    • ده‌رده‌دارم
    • بمکۆژه به ناز
    • عشق مه‌جازی
    • یه‌کجار شیرینه
    • خۆزگای
  • دکلمه اشعار کوردی
  • دلنوشته های نادر
    • چگونه نقاش شدم
    • چگونه شاعر شدم
    • مرگ بر پشه ها
    • طلاق
    • چه کنم
    • بیچاره خرها
  • من و موسیقی
  • معرفی سایت
جستجو