
خورشيد داشت پشت كوهها قايم می شد،روزِ روشن و شبِ تاريك،داشتند با هم شيفت عوض ميكردند و من،خسته و كوفته داشتم از كار و دوَندگی روزانه به خانه برميگشتم،آنقدر خسته بودم كه مثل آدمهای معتاد پلكهايم بیاراده بسته می شد.
ماشين نداشتم،آخر ماه بود،پول هم نداشتم،مجبور بودم با خط يازده به خانه برگردم.
از شام شبقبل كمی مانده بود،خوردم،خوابم میآمد،دراز كشيدم كه بخوابم،رختخوابم گرم و نرم بود ولی باز خوابم نمیبرد،فقط غلت ميزدم،انگار با خودم كُشتی ميگرفتم،اعصابم خرد شده بود،با خود گفتم:فردا را تلفنی مرخصی ميگيرم،ميگويم بيمارم،ولی ترسيدم كه مشمول تعديل نيروی انسانی قرار بگيرم و اخراجم كنند،پشيمان شدم،سعی كردم بخوابم،بيفايده بود،از رختخواب برخاستم دو تا قرص ديازپام بيست خوردم و يك جام آب سرد هم سركشيدم تا بخوابم و روز بعد بتوانم دوباره سر كارم بروم،خواب ما فقيربيچاره ها برای استراحت كه نيست،خوابمان هم برای كاركردن است.
نميدانم كی خوابم برد ولی چيزی نگذشت كه از سوزش دستها و صورتم از خواب پريدم،سوزش نيش پشه بود،خاراندن دست و صورت بی اثر بود، به زيرِ ملافه رفتن هم فايده نداشت، از روی پتو و لحاف هم كار خود را ميكردند،از سوراخ كوچكی هم كه شده وارد می شوند.
نميدانستم اين حشرات نيم وجبي چه از جانم ميخواستند ولی ميدانستم كه وقتی شب می شود،وقتی تاريكی فرا مي رسد و سياهی بر سپيدی غلبه پيدا ميكند،اين خونخواران بیانصاف از پناهگاه و مخفيگاه خود خارج می شوند، حمله ميكنند، به همه جاسرك می کشند ، حيان ميكنند، بهحريمخصوصیاين و آن بی اجازه وارد میشوند، خجالت همنمی كشند، شايد كسانی عريان خوابيده باشند،به صغير و كبير رحم نميیكنند،از سن و سال كسی نمی پرسند،به بچه ی گهواره ای تا پيرمرد و پيرزنِ در حال مَوت هم رحم نميكنند، فقير و غنی،تندرست يا بيمار،شاغل يا بيكار،دانشجو يا بيسواد و خلاصه زن و مرد و بچه و پير و جوان برايشان فرقی نميكند،فقط ميخواهند آزار دهند،شكنجه كنند،با صدای مهيب و وحشتناكشان،آرامش را از مردم ميگيرند، قيافه شان،صدايشان نفرت انگيز است،آلودگیصوتی ايجاد ميكنند،سكوتِ خلوتِ آدمها را به هم ميريزند،اصلاً رحم ندارند،اصلاً آدم نيستند تا بفهمند، شعور كه ندارند،فرق رحم و رحِم را هم نميدانند،معرفت ندارند، جرأت ندارند،اگر جرأت و شهامت داشتند كه در سياهی شب شبيخون نميزدند، مردم زحمت ميكشند،كار ميكنند،عرق ميريزند،با بيچارگی پول در مي آورند، غذا می خرند،غذا ميخورند،به بدنشان خون ميرسانند تا نميرند ولی اين مفت خورهای خون آشام،خون مردم را می خورند تا نميرند،اسلحه ی خون آشامی خود را روی رگبار ميگذارند، فرو كه كردند،ديگر در نمی آورند،خون می خورند، از خون مردم تغذيه ميكنند،خود را چاق و چله ميكنند،شكم بعضی از اين مفتخورهای خون آشام،مثل كيسه و توبره ی اموالِ مسروقه می مانَد، مثل انبار خون است،وزن شكم شان از بقيه ی بدنشان سنگين تر است،مثل خفاش، مثل موش،مثل دزدها و اراذل و اوباش از دسترنج اين و آن ميخورند، به مفتخوری عادت كرده اند،كار كه نمی كنند،فقط ميخورند،اين خونخواران مخفی، به هيچ كجای آدم رحم نمي كنند،حتّی از اينجا و آنجاي آدم هم خون ميخورند،اينها آبروی قوم تاتار و مغول را خريده اند،اگر چنگيزِ خدابيامرز هم زنده بود به او هم رحم نميكردند.
اينها دلشان سياه است و بهمين دليل در سياهی ها به سرمی برند و اگر شب،سياه نباشد،اين ظالمان ديگر حيات ندارند،بقای بی ارزش زندگی آنها به سياهی وابسته است،حقير و رذل و پست و ترسو هستند و اگر جرأت داشتند، روزِ روشن پيدايشان می شد،در تاريكیشب كه نمی توانی پيدايشان كنی،چراغ هم كه روشن ميكنی،در گوشه ای خود را قايم ميكنند،آنقدر ترسو هستند كه اگر دست بلند كنی،فرار ميكنند و در سياهی شب پناه ميگيرند، چون ميدانند كه اگر گير بيفتند،از پسِ بچه ای هم برنمیآيند،تازه،اگر تو يكی از آنها را ببينی،دلت نمي آيد كه خونش را بريزی، ياد شعر آن شاعر شیرینسخن میافتی كه ميگويد:
ميازار موریكه دانه كش است * كه جان دارد و جانشيرين خوش است
تو انسانی،رحم ميكنی،نمي كُشی،تو كه قاتل و خونريز نيستی،ولی دوباره شب كه میشود،همان جاندار موذی و بيرحم و بدتركيب باز به سراغت مي آيد،باز آزارت ميدهد،شعر ديگری به خاطرت ميرسد كه ميگويد:
ترحّم بر پلنگ تيزدندان * ستمكاری بوَد بر گوسفندان
نمی دانی بايد يا به پشه رحم كنی يا به خودت ، ولی چون كاری از دستت برنمی آيد و به هيچ مرجعی هم نميتوانی شكايت ببری،در نتيجه مجبوری خود را قانع كنی،در ثانی اينها كه به سادگی از بين رفتنی نيستند،اينها خونخوارانِ هميشه ماندگارِ طبيعت اند،كار ما خونِ دل خوردن است و كار اينان خونِ مردم مكيدن است چون اقتضای طبيعتشان اين است و چه طبيعتِ نفرت انگيزی،چاره ایجزتسليم و سازش و مدارا نداری،فقط ميتوانی زیر پتو فرياد بزنی «مرگ بر پشه ها،مرگ بر پشه ها».
